آبتينآبتين، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره

آبتین عزیز دل مامان

مرد من...

آبتين طلا از شب چهارشنبه 17/3/91 ، وارد مرحله جديد زندگيش شده و ديگه مَمه نمي خوره . فكر مي كردم گرفتن از شير آبتين خيلي سخت تر از اينها باشه چون بينهايت وابسته بود مخصوصا موقع خوابيدن اما خدا رو شكر تونست به راحتي با اين موضوع كنار بياد. ماجرا از اونجا شروع شد كه برنامه كودك يه برنامه درباره بازيافت زباله داشت نشون مي داد كه آبتين هم با دقت نگاش مي كرد . زباله ها رو كه روشون كلي مگس بود رو نشون مي داد. يهو منم فكري به ذهنم رسيد و وقتي همون موقع ازم شير خواست گفتم آبتين جون ممه بو مي ده .بوي زباله .اه اه اه ... آبتين كنار رفت و هيچي نگفت تا شب چند بار ديگه هم درخواست كرد بهش گفتم بو مي ده . شب در حاليكه صداشو نازك كرده بود مي گفت "...
28 خرداد 1391

تراشه هاي الماس

حدود 2 ماهي هست كه براي آبتين طلا كارتهاي تراشه هاي الماس رو خريدم. خدا رو شكر خيلي خوب ياد ميگيره اما موقعي كه ازش مي پرسم ظيطوني مي كنه و گاهي با اينكه خودش مي دونه درست جواب نمي ده . هرچند كه من مطمئن هستم كه بلدشون هست . كلماتي كه آبتين بلده بخونه: مامان- بابا- دست - صورت - پيشاني - دهان - چشم عزيز دلم موفق باشي ...
28 خرداد 1391

شهربازي

ديشب (26/2/91) با پدرجون ، مادرجون ، خاله نسترن ، دايي علي و حميد (پسرخاله مامان ) و البته مامان نسيم و آبتين طلا ، همگي با هم رفتيم شهربازي كيو . به همه بخصوص آبتين خيلي خوش گذشت . كلي بازي كرد و ذوق مي كرد و جيغ مي كشيد. كلي اسباب بازي هم سوار شد . بعدش هم رفته بود زير بلندگو كه داشت موسيقي پخش مي كرد ايستاده بود و مي رقصيد. خلاصه خيلي خوش گذشت اول از همه رفت استخر توپ. البته چون آبتين طلا خيلي كوچولو بود داشت توي توپها غرق مي شد . البته خاله نسترن تمام لحظه ها كنارش بود و تشويقش مي كرد . دستت درد نكنه خاله جون حالا رفت ماشين سواري بعدش با خاله جون رفت اسب سواري .البته اين اسبها از بازيهاي خيلي قديمي شهربازي ه...
27 ارديبهشت 1391

شهربازي

فداي پسرم بشم كه براي  خودش مردي شده و مي خواد سرپا اسب سواري كنه   ...
23 ارديبهشت 1391